وقتى اسكندر بمرد، حكيمان يونان و ايران و هند و ديگر علماى اقوام كه همراه وى بودند به دورش فراهم شدند ... بزرگ و سرحكيمان گفت: «هريك از شما سخنى گويد كه تسليت خواص و نصيحت عوام باشد. و به‏پاخاست و دست بر تابوت نهاد و گفت آنكه اسيران مى‏گرفت خود اسير شد ...»

آنگاه حكيم دوم به‏پاخاست، گفت: «اين همان اسكندر است كه طلا نهان مى‏كرد و اكنون طلا او را نهان كرده است ...» پنجمى گفت: «اى كه اجل را پشت سر و آرزو را پيش‏رو داشتى، چرا از اجلت دور نشدى تا به بعضى آرزوهايت برسى ...» ششمى گفت: «اى كوشاى غاصب چيزها فراهم آوردى كه به كارت بخورد و گناه آن بر تو بماند و فوايد آن به تو نرسيد، ديگران از آن بهره بردند و وبالش از آن تست ...» هفتمى گفت: «تو پندآموز ما بودى ولى هيچ پندى به ما نياموختى كه از مرگت بليغ‏تر باشد، هركه عقل دارد بفهمد و هركه عبرت‏آموز باشد عبرت گيرد ...» دهمى گفت: «اين شخص بسيار كسان را بى‏جان كرد كه نميرد و عاقبت بمرد ...» چهاردهمى گفت: «اى كه طول و عرض زمين برايت تنگ بود، كاش مى‏دانستم در اين تابوت كه ترا ببرگرفته چونى؟» پانزدهمى گفت: «عجبا كسى كه راهش اين است، چگونه به فراهم كردن خرده پاره‏اى فانى و چيزهاى تباه‏شدنى حريص بود!» هجدهمى كه از حكيمان هند بود گفت: «اى كه خشمت مايه مرگ بود چرا به مرگ خشم نكردى؟» بيست و هفتمى گفت: «از اين دنيا پهن و دراز به هفت وجب جا خزيده‏اى، اگر اين را به يقين دانسته بودى، زحمت اين همه دوندگى تحمل نكرده بودى»

منبع : تاريخ اجتماعى ايران،مرتضی راوندی، بخش‏1ج‏4، ص: 38