ملانصر الدین به تنه درختی تکیه داده بود و زیر سایه آن غذا می خورد که یکی از دوستانش سوار بر اسب از راه رسید.

ملانصر الدین به ظاهر تعارفی کرد.

مرد گفت: خیلی ممنون. و به سرعت از اسب پیاده شد و پرسید: ملا، میخ افسار اسبم را کجا بکوبم؟

ملا که از تعارف بیجای خود پشیمان شده بود گفت: به سر زبان بنده.