مقدمـــــــــه

يعقوب بن ليث به سال 253ه.ق دولتي بنيان كرد كه با توجه به اشتغال وي و خاندانش به رويگري ، به صفاريان شهرت يافت . يعقوب بن ليث ، اولين امير سلسله صفاري بود كه از خطه ي سيستان سر بـــر آورد و به تدريج بر مناطق وسيعي از خاك ايران تسلط يافت .

از بخت بلند يعقوب ، هنگامي كه او پا به عرصه ي سياست نهاد ، خلفاي عباسي زير سلطه جابرانه قشــون ِ ترك ، كوچك ترين اختيار و قدرتي از خــــود نداشتند و اغتشاشات و قيام هايــي كه در نواحـــي مختلف امپراطوري اسلامي به وقوع مي پيوست ، موقعيت آنان را چنان متزلزل كرده بود كه خليفه حتي به اطــاعت ظاهري يعقوب نيز راضي و خشنود بود؛ اما خيلي زود معلوم شد كه يعقوب نه تنها حـــــــاضر به اطاعت از خليفه نيست ، بلكه براي نابودي بنياد خلافت عباسي به طور جدي مي كوشيد . از اين رو ، پس از آن كه بـر حسن بن زيد در طبرستان پيروز شد ، از اطاعت معتمد سر فرو پيچيد و خليفه ناتوان در يك بر خــــــورد منفعلانه ، جمعي از غلامان او را كه در بغداد بودند باز داشت كرد و عبيدالله بن طاهر را واداشت تا حاجيـان گرگان و مازندران و خراسان را كه از مكه به بغداد مي رفتند در خانه خود گرد آورد و نامه اي كه از خليفه در باب خلع و لعن يعقوب به وي نوشته است بر آن ها به خواند . چون يغقوب از اين موضوع اطلاع يـافت ، آهنگِ فارس كرد و پس از تسخير آن ديار ، از راه خوزستان و اهواز رهسپار بغداد مركز خلافت عباســـي شد . خليفه چون از پيشــــروي هاي يعقوب اطلاع يافت ، به شدت نگران شد و براي جلب دوستي وي بــه دست و پا اُفتاد و كس نزد او فرستاد تا انديشه ي بازگشتن او از عراق را باز گويد. اما يعقوب كـه به قدرتِ فراوان خود متكي بود ، به اين درخواست پاسخ ِ رد داد . (1)

آن چنان كه از منابع پيداست يعقوب سرداري دلاور بود و آرزو هاي دور ودرازي داشت . در مورد دلاوري و بي باكي وي ، اعتراف صريحي از زبان يكي از دشمنانش « ابراهيم بن الياس » سپاه سالار خراسان مـي ـــ شنويم . او كه در حمله يعقوب به هرات ، رودرروي دلاور سيستان ايستاده بود شكست سختي خـــــورد و زماني كه نزد محمد بن طاهر آمد به او گفت : « با اين مرد به حرب هيج نيايد كه سپاهي هولناك دارد و از كشتن هيج باك ندارد و بي تكلف و بي نگرش ( بي ملاحظه) همي حب كنند و دون شمشير زدن هيچ كاري ندارند ؛ گويي از مادر حرب زاده اند . خوارج با او يكي شده اند و به فرمان اويند . صواب آن است كه او را استمالت كرده آيد تا شر او و آن خوارج بدو دفع باشد ، و (يعقوب ) مردي جدست و شاه فنون و غـــــازي طبع ». (2) اين سردار دلاور ، قطعا" به داشتن چندين ايالت شرقي ايران بسنده نمي كرد و « آشكــارا در را تصرف تمام ايران مي كوشيد .» (3) گويي كه اشتهاي يعقوب ، در بلعيدن ايالات و مناطق گوناگون و منظـم ساختن آنان ، پادشاهي بني صفار، سيري ناپذير مي نمود . به هر حال يعقوب كه در هيچ جنگــــي شكست خورده بود ، سرمست از پيروزي و تصرف ايالت فارس ، به سوي بغداد پيشروي نمود و اين پيشـــــــروي صفحه خونيني از رابطه صفاريان با عباسيان را گشود .

هجوم به بغداد مركز خلافت عباسيان

علل هجوم به بغداد

يعقوب « از جنگ هاي فاتحانه متوالي ، مغرور و تهييج شده » (4) و بسيار قدرت خواه بود . و ايــــــن قدرت خواهي تا جايي بود كه يكي از علل توجه يعقوب به سمت بغداد را اين مي دانند كه « معتمد خليفـــــــه عباسي در خواست اورا براي دادن فارس به وي رد كرده بود .» (5) همجنين بايد از تعصب ضد عربي و ضـــد عباسي يعقوب نيز در حمله به بغداد را ياد كرد . (6) عباسيان همواره در صدد بودند فرمانروايان ايراني را كه صاحب قدرت و عظمتي مي شدند، با دسايس مختلف به جان هم اندازند و تضعيف نمايند تا خطري از جـــانب آن ها متوجه خلافت عباسي نگردد . خلفاي عباســـــي هيچ موقع از اين نقشـــه شوم خود دست بر نداشتند و ظاهرا" تنها راهي كه جهت از بين بردن اين قبيل توطئه ها باقــــي مي ماند از بين بردن خلافت عباســي بود . خواجه نظام الملك توسي مي نويسد : « يعقوب بر خليفه بغداد دل بد كرد و آهنگ بغداد كرد تا خليفه هـلاك كند و خانه عباسيان بر اندازد .« (7)

پيشرفت كار يعقوب و ترس خليفه از اين پيشرفت ها و در نتيجه اقدامات خصمانه اي كه عليه يعقوب انجام داد ، نيز از علل حمله امير صفاري به بغداد مي تواند باشد . توضيح اينكه : « بعد استيلاء يعقوب بر گـــرگان و مازندران ، خليفه جمعي از غلامان اورا كه در بغداد بودند فرو گرفت و بازداشت كرد . همــــچنين عبيدالله بن طاهر پسر عبدالله بن طاهر را واداشت كه حاجيان گرد آورد و نامه اي را كه خليفه در باب خلع و لعن نوشتــه بود و بر آن ها فرو خواند و از آن نامــه ، ســــي نسخه نوشت و به حاجيان هر يك از شهرهاي اين ولايت ها

نسخه اي داد . اين اخبار به يعقوب رسيد. اما او انديشه اي نكرد ؛ زيرا با لشكـــــري كه داشت مي توانست معتمد را از خلافت بر دارد و به جاي او خليفه اي ديگر بنشاند .» (8) خليفه با اين اقدامات ، اشتباه بزرگـــــي مرتكب شد ؛ زيرا موجبات آورده شدن دشمن را به دست خويش فراهم نمود . برخي از مورخان يكي ديگــر ازعلل را اين مي دانند كه معتمد برادري سياس و مكار به نام « موفق » داشت كه سپهسالار و وليعهد وي بود او با يعقوب نوشت و خواند داشت و يعقوب را مطمئن كرده بود كه مخالفتي با او ندارد و حتي با اقدام خليفــه در خلع و لعن او نيز همداستان نبوده است .(9) يعقوب تحت تاثير نوشت و خواندهاي موفق ، گويا اين انديشه را در دل مي پرورد كه معتمد را از خلافت برداشته و موفق را جايش نشاندو با يك تير دو نشان زند، اولا: دشمن را از سرير خلافت برداشته ، دوستي بر آن نشاند . ثانيا: با تائيدي كه اين دوست از يعقوب مي نمود ، آن هــم در مقام خلافت مسلمين ، « بتواند امارت استيلاء خويش را كه به زور شمشير بـــدست آورده بود و طبعـــــا" مخالف ميل و رضاي باطني عامه مسلمانان بود، بدست خليفه جديد ، به امارت استكفاء كه دوام آن فـــــــزون

ترست و مردم را نيز ميل و علاقه بدان بيشتر هست تبديل كند .» (10) دكتر باستاني پاريزي در بيــــان مهم ترين علت قصد بغداد نمودن يعقوب مي نويسد : « مهم ترين عامل را بايد در حوزه مــركز خــــلافت جُست و آن عبارت است از : رقابت هاي اطرافيان خليفه و سوداهاي دور و دراز برادرش موفق و همـــــچنين دخالت ساير مدعيان خلافت .موفق ابتدا با يعقوب مكاتباتي داشت كه بعد معلوم شده و آن را با بــرادرش در ميان گذاشته و به صورت توطئه عليه يعقوب از آن استفاده كرده است . اما مهم تر از آن ادعاهاي فـــرزندان واثق بوده است . توضيح آنكه ، پس از مرگ واثق خليفه قرار بود پسرش محمد بن واثق خليفه شود ، امـــــــا «وصيف ترك » دخالت كرده به عنوان كودك بودن محمد ، از اين كار جلوگيري نمود و گفت :« شرم نمـــي ــ داريد شخصي را خليفه مي سازيد كه هنوز بدان مرتبه نرسيده در عقب او نماز نتوان كرد؟ » بدين طريق مردم ، خلافت را از خاندان واثق منتزع كرده به پسر معتصم يعني متوكل دادند . ولي رقابت فرزندان واثق همـچنان باقي بود تا بعد از اتمام خلافت متوكل و منتصر پسرش و مستعين پسر ديگر معتصم و معتز پسر متوكـــــل ، خلافت بدست محمد بن واثق رسيد ، ولي او هم به وسيله تركان خلع شد و احمد بن متوكل را به خـــــــلافت برداشتند و او لقب المعتمد علي الله گرفت . در چنين روزهايي بود كه يعقوب به خوزستان رسيده بود ، يكــي از پسران منتظر الخلافهِ واثق يعني عبدالله بن واثق ، به فكر استفاده از موقعيت افتاد و شخصا نزد يعقوب رفت و از او خواست تا عليه خليفه معتمد به او كمك نمايد و همو بود كه يعقوب را به گرفتن بغداد تطميع كرد . در واقعاين مسائل ؛ يعني مكاتبات ابو احمد موفق و تطميع عبدالله بن واثق مدعي خلافت بهترين وسيله وا نگيــزه توجه يعقوب به بغداد بوده است و با اين دو انگيزه قوي و ساير مسائلي كه در بين بود ، يعقوب در واقــــع از داخله بغداد دعوت شده بود كه به پايتخت عباسيان روي آورد . (11)

علل هجوم يعقوب به بغداد را مي توان در موارد زير جمع بندي كرد .

1) قدرت طلبي و غرور جهانگشايي

2) تعصب ضد عربي و ضد عباسي

3) اقدامي در جواب به توطئه هاي معتمد

4) عزل معتمد و نشاندن موفق به جاي وي

5) فرا خوانده شدن توسط منتظران خلافت بغداد

6) تبديل امارت استيلاء خود به امارت استكفاء ( با نفوذي كه در خليفه جديد پيدا مي نمود.)

اوضاع بغداد

در اين ايام معتمد پانزدهمين خليفه عباسي ، به وسيله تركان به خلافت رسيده بود . او در نخستيــــن اقدام ، پايتخت را از سامراء به بغداد باز گرداند و بدين وسيله ضمن به دست آوردن حمايت و پشتيبانـــــي اعراب ، دستگاه خلافت را از چنگ تركان به در آورد . به گفته مورخان معتمد جواني بي كفايت و ناتــوان و عياش بود و بيشتراوقات خود را به لهو و سماع و باده گساري مي گذراند ؛ از اين رو برادرش طلحه ، ملـقب به الموفق كارها را به دست گرفت و از خلافت جز نامي براي معتمد باقي نماند . بر خــلاف خليفه ، موفــــق مردي كاردان و با شهامت بود و براي غلبه بر مشكلات دائما" تلاش مي كرد . (12) در همين راستا موفـــق حيله باز با يعقوب نامه پراكني مي كرد و اكثر مورخان اقرار دارند كه از روز حركت يعقوب به قصد اهواز و بغداد تا روزي كه جنگ در دير العاقول در گرفت ، مكاتبات و مراسلات بين موفق و يعقوب در كار بــــوده است . يعقوب به واسطه اين نوشت و خواندها ، به موفق اعتماد نمود و وعده مي داد كه اگر بغداد را تصـرف كند او را خليفه خواهد كرد . وعده يعقوب به موفق ، مي بايست كار فتح بغدا د را با دستياري موفق آســـان نمايد . اما دل موفق با يعقوب صاف نبود چه يعقوب راز دل و نقشه هايش را به او مي نوشت و موفق آن هــا را به معتمد نشان داده و از آن نوشتــــه ها ، در جهت طرح نقشه هايـــــي بـــراي شكست يعقوب استفاده مـــي نمودند .

پيشروي يعقوب و موضع خليفه

يعقوب به پيشروي خود يه سوي بغدادادامه دادو علي رغم اين كه خليفه ، رسولاني نزد او مي فرستاد كــــه « تو به بغداد كاري نداري و همان صواب تر كه قهستان و عراق و خراسان نگهــــــداري ، باز گرد ». يعقوب قبول ننموده پا فشاري مي كرد و مي گفت : « مرا آرزو چنان است كه لابد به در گاه تو آيم و شرط خــدمت بجاي آرم و عهد تازه كنم و تا اين نكنم باز نگردم . هر چند خليفه رسول مي فرستاد جواب همين بـــــود .» (14) معتمد و موفق در برابر پا فشاري و سماجت يعقوب صلاح خود را چنان ديدند كه از راه مكر و حيلـــه وارد شوند ، زيرا تاب مقاومت در برابر لشكريان يعقوب را در خود نمي ديدند . از طرفي متوجه بودند كـــه يعقوب صاحب آوازه خوشي در مملكت بوده و طرفداران زيادي دارد ، لـــذا به راحتـي و فراغ دل نتوان سر دلاور سيستان را زير آب كرد ؛ پس جانب احتياط را نبايد از دست داد. خليفه چون پيشــــــروي يعقوب را ملاحظه نمود « بر او بد گمان شد و بزرگان حضرت را بخواند و گفت : چنان گمان مي بـــــرم كه يعقوب بن ليث سر از چنبر اطاعت ما بيرون برده است و بجانب ما مي آيد كه او را نفرموده ايم كه به درگاه آيـــــد و

مي فرماييم باز گردباز نمي گردد و به هر حال در دل خيانتي دارد و چنان پندارم كه در بيعت باطنيان شده و تا بدينجا نرسد اظهار نكند و از احتياط غافل نبايد بود . » (15) بزرگان چنان صلاح ديدند تا از طـرف خليفه رسما" نامه اي به يعقوب نوشته شود و از وي دعوت به عمل آيد كه خليفه مايل است براي مـلاقات و تقدير از خدماتش وي را حضورا" در بغداد ملاقات كند . اين نامه از سوي موفق به يعقوب نوشته شــد و در آن گفته شده بود : « ........ فضل كند و بيايد تا ديداري كنند و جهان بتو سپاريم تا تو جهننبان باشي كه همه جهان متابع تو شوند و ما آنچه فرمان دهي برآن جمله برويم و بداني كه ما به خطبه بسنده كرده ايم كــه ما از اهل بيت مصطفائيم وتو همي قوت دين او كني و به دار الكفر ترا غزوات بسيار بودست ، حق تو برهمــــه اسلام واجب گشت و ما فرمان بدان داده ايم تاتو را به حرمين (مكه و مدينه ) همه خطبه كنند كه چنين آثـار خيرست ترا اندر عالم .......... » (16) در واقع خليفه و برادرش مي خواستن با ايـــن كــــار آب در آستين يعقوب انداخته او را با حيله بدون آرايشات جنگي به بغداد كشانيده سرش را زير آب نمايند .يعقوب بـــــه شهر عسكر مكرم از شهرهاي خوزستان آمده از اين شهر ، نامه اي به خليفه نوشت و فرمـــــــــان حكومت خراسان ، فارس ، ري ، قزوين ، كرمان ، سيستان ، سند ، طبرستان، آذربايجان و شرطگي بغداد و سامــرا را خواست و ضمنا تقاضا كرد كه خليفه فرماني نويسد و تمامي كساني را كه در خانه عبيد الله بن طاهر بــوده و مضمون نامه خليفه مبني بر خلع يعقوب از مناصب و افتخارات سابقه و تكفير او را شنيده اند جمع و آن نامـه را باطل و فسخ كرده و رضا نامه خليفه را بر آن ها فرو خواند . (17) اين پيشنهادات پذيرفته شد و « ابـــــو احمد درهم بن نصر و عمر بن سيما را پيش يعقوب فرستادند تا فرمان واگـــذاري آن ممالك را برســانند . نمايندگان به نزد سلطان بازگشتند و گفتند وي مي گويد : بدانچه براي وي نوشته رضايت نمي دهـــــد مگر آنكه به خويشتن به در سلطان شود .» (18)

آورد گاه خونين دَْيُر العاقُول

مقدمات جنگ

بعد از اين كه خليفه متوجه عزم يعقوب مبني بر حضور در بغداد شد و سفارت فرستادگان سودي نبخشيد و نيز جواب مساعدي از طرف خليفه به در خواست يعقوب نيايد ، طبل هاي رعب آور ودهشتناك جنگـــــــي خونين به صدا در آمدند . طرفين نيروهاي خود را نظام داده و رو در روي هم قرار گرفتند . اين لحظـــــات براي خليفه و يعقوب ليث سرنوشت ساز بودند . خلافت به خوبي مي دانست كه در صورت شكست ديگر پـا نخواهد گرفت و اگر هم پا گيرد به صورت آلت دست مضحكي بر دستان دلاور سيستاني بيش نخواهد بود.

درآوردگاه خونين دير العاقول* كه در ساحل دجله مابين واسط و بغداد قرار داشت (19)

* محلي ميان مدائن و نعمانيه و در پانزده فرسخي بغداد در كنار دجله. ( ياقوت حموي ؛ معجم البلدان ؛ ص 590) دير العاقول يعني پيچ و خميدگي رودخانه كه به شكل مسير دجله در آن منطقه دلالت دارد . ( لسترنج ؛ جغرافياي تاريخي سرزمين هاي خلافت شرقي ؛ ص 38)

لشكريان همديگر را زير نظرداشتن و منتظر دستور نبرد بودند ، در همان حال كه طرفين مشغول صف آرائي بودند يكي از سرداران خليفه جلو آمده خطاب به لشكريان يعقوب با صداي بلند خطابه اي بــــــدين شرح خواند : « اي مردم خراسان و سيستان ما شما را مطيع اوامر خليفه و قران خوان و حج گذار و نيكوكــار مي دانيم ، دين شما تمام نخواهد بود مگر اينكه از خليفه اطاعت كنيد . ما شك نداريم كه اين مــــرد ملعون

( يعقوب ) شما را تا بدين جا كشانيده ، اكنون مي بينيد كه خليفه و جانشين پيغمبر در برابر ش ايستـــــاده است . هر كس از شما به دين محمدي تمسك دارد بايد از يعقوب جـــدا شده و به خليفه به پيوندد . » (20) ظاهرا به اين خطابه سردار معتمد ، عده ي زيادي جواب مساعد نداده اند . فقط گويا « چند تن از امــــــراي خراسان به يكبار برگشتند و سوي خليفه آمدند و گفتند ما پنداشتيم او به حكم فرمان و طاعت و خدمت مي آيد ، اكنون كه مخالفت و عصيان پديد كرده ما با توايم و تا جان داريم از بهر تو شمشير مي زنيم .» (21)

توصيف ميدان جنگ

نبرد دير العاقُول به تاريخ دهم رجب 262 روي داد و شرح عمومي ميدان جنگ چنين است :

موفق ، موسي بن بغا را در طرف راست و مسرور بلخي را در چپ قرار داد . خود هم در قلب ايستاده جنـگ آغاز شد. ميسره يعقوب بر ميمنه ي موفق حمله كرده آن را منهزم نموده و گروه بســياري از آن را بكُشت . عده اي از سالاران و فرماندهان موفق نيز كشته شدند ؛ مانند ابراهيم بن سيماي تــــرك و محمد طغتاي و مبرقع مغربي و …… . پس گريختگان جمع شدند و در اين ميان موفق سر خود را برهــــــنه كرده گفت : « منم جوان هاشمي » آن گاه حمله كرد و تمام سپاه هم با وي حمله اي سخت آغاز كردند . سپاه يعقوب در مقابل ، پايداري و دليري كرده و جنگ بسيار سختي رُخ داد . گروهي از سپاه يعقوب از جملـــــه چند تن از فرماندهان او كشته شدند كه عبارت بودند از : حسن درهمي ، محمد بن كثير و لباده . سه تير نيز به گلــو و دو دست يعقوب اصابت كرد . نبرد به شدت تا هنگام عصر ادامه داشت . پس دو سردار خليفه به نام هـــاي ديراني و محمد بن اوس به كمك موفق آمدند و لذا عده سپاه موفق فزون تر شد . از طرفي اتباع يعقوب هم چون مي دانستند و ديدند كه او با خليفه جنگ مي كند شانه از بار تهي كردند . ســـــپاه خليفه سخت هجوم آورد و اتباع يعقوب گريختند. خود يعقوب با خواص ياران پايداري كرده ، بعد ميدان جنـگ را ترك نموده و رفت . اتباع موفق هم گريختگان را تعقيب و تمام ذخــائر و امـــوال اردوگاه يعقوب غارت و يا به غنيمت بردند .(22) درواپسين لحظات جنگ به دستور موفق ، آب دجــله را به روي لشكريان يعقوب باز نمودند و به اين دليل ده هزار راس از چهار پايان اردوي يعقوب از بين رفت . اين نهر كه معروف به سبت بود چــون گشوده شد آب همه ي صحرا را فرا گرفت . (23) همچنين قسمت عقبه لشكرگاه يعقوب را عمال خليفــه ، آتش زدند و شكست بر سپاه يعقوب نمايان گشت كه در ادامه با علل شكست آشنا خواهيم شد .

عقب نشيني يعقوب و دلجوئي خليفه از او

يعقوب بعد از شكست به جُندي شاپور عقب كشيد و در حالي كه شكست ديرالعاقول روحيــه او را سخت ضعيف كرده و لشكريان را دچار پريشاني ساخته بود ، به بيماري قولنج مبتلا شد . در واقع مكـــــر و فريب خليفه بيش از شكست و هزيمت او را مي آزرد ؛ زيرا به شهرت و سابقه ي عياري او كه لازمـــــه اش هُشياري و زيركي بود لطمه مي زد . مخصوصا كه كه يعقوب در همه عمر به عقل و ذكاوت خود اعتمــــادي تمام داشت چنانكه گويند در كارهاي خويش با هيچ كس مشورت نمي كرد و راز خود را با احدي در ميـــان نمي نهاد . در كارهايي كه پيش مي آمد خلوت مي كرد و تنها به فكر مي پرداخت . از اين رو تدبير خطايــي كه اورا به دام مكر موفق و خليفه انداخت زياده مايه ي اندوه او بود . شكست او به سبب زودباوري و خـوش گماني او بود كه موفق اورا به جهت ساده دلي كه داشت گول زده بود . در واقع در ميدان جنـــــگ شكست نخورده بود ، در ميدان تدبير شكست خورده بود . (24) به هر حال وجود يعقوب در جُندي شاپور با كينـــه اي كه از شكست دير العاقول بر دل داشت و با آگاهي كه نسبت به مكاريت و حيله گري بني عباس يافتـــه بود ، در واقع خطر بزرگ ديگري در بيخ گوش خليفه به حساب مي آمد . لذا خليفه حتي پس از شكســـت يعقوب از او واهمه داشت ؛زيرا رسولي براي دلجويي ، همراه با فرمان حكومت فرس نزد يعقوب فرستــاد . گويا يعقوب براي بار دوم در سال 265ق قصد بغداد كرد و خليفه با دادن حكومت فارس به او، منصرفــش سازد؛ ولي يعقوب سر سازش نداشت .زماني كه بر مضمون نامه ي خليفه آگاهي يافت پاسخ داد: « بفرمـــود تا تره و ماهي و پيازي چند برطّبق چوبين نهاده پيش آوردند ، آنگاه بفرمود تا رسول خليفه را آوردنـــــد و بنشاندند ، پس روي سوي رسول كرد و گفت برو و خليفه را بگوي من رويگرزاده ام و از پدر رويگــــــري آموخته ام و خوردن من نان جوين و ماهي و تره و پياز بوده است و اين پادشاهي و گنج و خواستـه از ســـرِ عيّاري و شيرمردي بدست آورده ام نه از پدر ميراث يافته ام و نه از تو دارم ، از پاي ننشينم تا سر (بردارم) و خاندان ترا ويران كنم يا اينكه گفتم بكُنم يابا سرِ نان جوين و ماهي وپيازو تره باز شوم .»(25)

يعقوب فرداي روز بازگشت نماينده ي خليفه در شوال سال 265 ه.ق به مرض قولنج در جندي شاپـــور در گذشت و در همان جا به خاك سپرده شد .

اهم عوامل شكست يعقوب در جنگ با خليفه

1-عدم مشورت با صاحب نظران

یعقوب اگر در باب چگونگي حملـــه به بغداد با سرداران و صاحب نظران مشورت مي نمود ، چه بســـــا متوجه ضعف قوا و تاكتيك هايش شده احتياط هاي لازم را مجري مي داشت . متاسفانه از خوهاي بد يعقوب اين بود كه « در همه عمر به عقل و ذكاوت خود اعتمادي تمام داشت و كارهاي خويش با هيچ كس مشورت نمي كرد و راز خود را با احدي در ميان نمي نهاد . در كارهايي كه پيش مي آمد خلوت مي كرد و تنها به فكر مي پرداخت .» (26)

2- تحريك احساسات مذهبي نيروهاي بغداد توسط خليفه

معتمد سپاهيانش را گرد آورد در حضور آنان به بُرد و عصاي پيامبر قسم خورده يعقوب را لعن نمـــود و نيز كمان را به دست گرفته اولين تير را به طرف لشكرگاه يعقوب انداخت . مسلما" نيروهاي خليفه كه او را خليفه رسول خدا (ص) و اولي الامر و واجب الاطاعه مي دانستند با نظاره اين حركات از خليفه ، احساســـات مذهبيشان تحريك شده و با قدرتي بيشتر به مقابله با يعقوب شتافتند ، زيرا بر طبق اعتقادشان در راه اسلام و خليفه مسلمين مي جنگيدند و اگر كشتـه مي شدند يا مي كشتند به سعادت مي رسيـدند . در اين مـــورد، حركت موفق در ميدان جنگ نيز قابل توجه است كه سر خود را برهنه كرده فرياد زند « منم جوان هاشمي» و حمله نمود . لشكريان نيز به متابعت وي حمله اي سخت آغاز كردند .

3- ساده دلي و اعتماد بي مورد به موفق

يعقوب تا جايي به موفق اعتماد بي مورد داشت كه اسرار خود را به او مي نوشت و او نيز آن ها را به معتمــد نشان مي داد . در اين مورد مي نويسند : « شكست يعقوب به سبب زود باوري و خوش گماني او بود كــــــه موفق اورا به جهت ساده دلي كه داشت گول زده بود . در واقع در ميدان جنگ شكست نخورده بود ، بلكـــه در ميدان تدبير شكست خورده بود ». معتمد و موفق چنان اين سردار سيستاني را فريفتند كه او خيال مـي ــ كرد موفق ، برادرش را در ميدان جنگ به آساني تحويل او خواهد داد. بعد از شكست در دير العاقـــول بود كه يعقوب به عمق مكاري و حيله گري بني عباس و هم ساده دلي خود ، در اعتماد بي مورد به آنان پي برد، چنانكه بسيار مي گفت : « دولت عباسيان برغــدر و مكـــر بنا كرده اند نبينـي كه با بوسلمــه و ابو مسلـم و آل برمك و فضل بن سهل با چندان نيكويـــي كه ايشان را اندر آن دولت بود چه كردنـــد ؟ مبادا كه بــــر ايشــــــان اعتماد كند .» (27)

4- تقويت سپاه موفق با قواي امدادي

بعد از مدتـــي كه از شروع جنگ گذشت ، دو سردار خليفه به نام هاي ديـــراني و محمد بن اوس به كمك موفـق آمده جبهه زخم خورده وي را در مقابل جبهه يعقوب – كه آن هم تعداد زيادي از افــــراد خود را از دست داده بود – تقويت نمودند و « ياران يعقوب چون مدد خليفه را ديدند روي به هزيمت نهادند .« (28)

5- عدم آمادگي و تجهيز كافي در حمله به بغداد

يعقوب آن چنان كه بايد و شايد خود را براي هجوم به بغداد تجهيز نكرد و اين بيشتر ناشي از همـان اعتمادي بود كه به موفق داشته است . مولف وفيات الاعيان مي نويسد « بعد از جنگ كه به شكست يعقوب تمام شد ابو الساج باطعنه به يعقوب گفت : اكنون متوجه شدم كه هيچ از سياست جنگي آگاهـــــي نداري ، چطور تو بار و بنه سپاه را جلو فرستادي و در جايي پا نهادي كه اندك اطلاعي از وضع طبيعي آن جا نداشتي و هيچ راهنمايي نيز با تو نبود ؟ علاوه بر آن ، در حالي كه باد پيش روي تو بود به جنگ شروع كـــــردي . همچنين از شوش تا واسط را چهل روزه آمدي و آن وقت از واسط تا دير العاقـــــول را دو روزه پيمــودي.

يعقوب گفت : من هيچ نمي دانستم كه بايد جنگ كنم و گمان داشتم كه كار با رسول و نامه بر آيد و رسول هايي نيز فيمابين بود ولي ناگهان به جنگ مبادرت كردند .» به خيال يعقوب ، موفق دروازه هاي بغداد را به روي او مي گُشود و اگر نيز بر خوردي پيش مي آمد ، چندان دشوار به نظر نمي رسيد، لذا از لحاظ استعداد جنگي ، خود را كاملا تجهيز نكرد و « در كار جنگ احتياط هاي لازم را به جاي نياورد و لشكر يعقوب نيز از اول ، ظاهرا نه به قصد جنگ آمده بودند .» (29)

6- آشنا نبودن به منطقه كار زار

يعقوب تا جايي نسبت به منطقه برخورد و جنگ ناآگاه بود كه از روبرو بر لشكريان او آب بستند و از عقب نيز آتش در قرارگاه او افكندند . يعقوب تا جُنبيد ، خود را در ميان آب و آتش به دام افتاده ديد و دُچـــــار هزيمت گرديد . چنانكه در بالا اشاره شد يعقوب در مورد ناآگاهي نسبت به منطقه جنگ مورد شماتت قرار گرفت و ابو الساج بدو گفت : « چطور تو در جايي پا نهادي كه اندك اطلاعي از وضع طبيعي آنجا نداشتــي و هيچ راهنمايي نيز با تو نبود ؟ »

7- تركيب سپاهيان يعقوب

يكي از عوامل اصلي شكست او در جنگ با خليفه محسوب مي شوند ؛ زيرا سپاه يعقوب از افرادو گروه هاي فكري و سياسي متفاوتي تشكيل شده بود ؛ از جمله مطوعه ، عياران ، خوارج ، بزرگان خراسان و غيره كــــه بعضي از اين گروهها نسبت به خليفه اطاعت محض داشتند و او را مظهر اسلام و حق مي دانستند . در نــــزد آنان ، جنگ با خليفه ، گناه محسوب مي شد و بعقوب با علم و شناخت نسبت به اين موضوع از ابتدا ، جنـگ با خليفه و قصد اصلي خود را در مقابله و خلع او پنهان كرده ، مطرح مي نمود كه مايل به ملاقات با خليفـــــه است . همان طوري كه اشاره شد يعقوب به جنگ با خليفه مجبور شد و مسلما" عده اي از سپاهيان – كـــــه نمي خواستند با خليفه بجنگند – مخالفت كردند و موجبات شكست يعقوب را فراهم ساختند . (30) خليفــه دستور داده بود در ميان سپاه يعقوب ندا دهند و آن ها را نسبت به عصيان و تمرّد يعقوب آگاه سازنــــــد . چون سپاهيان يعقوب اين سخنان را شنيدند ، عده اي ، از جمله امراي خراسان نزد خليفه آمدند و اظهـــــار اطاعت نموده ، به خليفه كمك رساندند . (31)

8- عدم استفاده و اتحاد با زنگيان

قيام زنگيان عرصه را بر بني عباس تنگ گرفته و قسمت زيادي از سپاه و تجهيزات آنان را به خود مشغــول كرده بودند و حتي قسمتي از خوزستان و عراق ( بصره ، اهواز ، واسط ) را آنان تصاحب نموده بودند . اگـــر

يعقوب با صاحب الزنج ( رهبر زنگيان ) همدست مي شد خلافت به كلي در خطر مي افتاد . يعقوب نه تنها از نيروي زنگيان استفاده ننمود ، بلكه پيشنهاد كمك را كه از طرف صاحب الزنج شده بود ، رد كرد . در جواب به درخواست اتحاد صاحب الزنج يعقوب به منشي خود دستور داد تا سوره كافـــــرون را به وي بنويســـد :

« بسم الله الرحمن الرحيم يا ايها الكافرون لا اعبد ما تعبدون و لا انتم عابدون ما اعبد و لا انا عابد ما عبدتـــم ولا انتم عابدون ما اعبد لكم دينكم ولي دين » . عجيب اين است كه يعقوب اين درخواست اتحاد را زمانـــي

كه شكست خورده و در جندي شاپور بسر مي برد رد نمود . (32)

اگر يعقوب بـه پيشنهاد صاحب الــزنج جواب مثبت مي داد حتي در تاريـــخ تغييرات شگرفي روي مي داد . يعقوب با اين اقدام خود ، دست موفق را در سركوبي انقلاب زنگيان ( كه در واقع عكس العمل مستقيمي بود در برابر ظلم و اجحافات عباسيان ) باز گذاشت و او انقلاب زنگيان را در موج خون فرو شُست . علاوه بر آن متحدي قوي را از دست داد و لذا يعقوب از موفقيت نهايي در برابر خلفا محروم گشت . موفقيتي كه شايـــد اگر تن به اتحاد با صاحب الزنج داده بود نصيب او مي گشت .» (33)

چرا يعقوب شكست ديرالعا قول را جبران ننمود ؟

همانطوري كه قبلا ياد آوري شده با تجربه اي كه يعقوب از شكست ديرالعاقــــول و خدعه و مكـر عباسيان بدست آورده بود اگر زنده مي ماند قطعا خطر عظيمي ( عظيم تر از قبل ) براي بغداد ايجاد مي كرد . مسلما يعقوب قصد تلافي شكست دير العاقول را داشت و خليفه نيز متوجه قصد او شده بود . لذا با پيشنهاد امارت خراسان به يعقوب و در خواست حركت به آن سمت ، در صدد بود تا وي را از دروازه هاي بغداد دور نمايـد

چيزي كه موجب تاخير انتقام يعقوب شد ، طرز انتخاب لشكر بود كه نهايت دقّت را در اين مورد مبذول مي داشت . جمع آوري لشكري با آن دقت در خوزستان و فارس ، براي يعقوب بسيار دشوار بود و اين علاوه بر مشكلات مالي ايجاد چنين لشكر انبوهي است . علي الخصوص كه جبران شكست سابق ، لازمه اش تهيــــــه قوايي كه بيشتر از سابق بوده و لطمه اي كه به خزانه او وارد آمده بود اين كار را مشكل تر مي ساخت . مــع ذلك « با همان قوايي كه تهيه ديده بود آماده جنگ با خليفه شد .» (34) متاسفانه اجــــل مهلتش نداد و روز دوشنبه ده روز مانده از شوال سال 265 وفات يافت . شكست دلاور سيستاني در نبــرد خونيــن و سهمگين ديرالعاقول ، سقوط بغداد و اضمحلال عباسيان را صدها سال عقب افكند .

نتيجه گيري

از ابتداي امــارت و تسلط و پيشــروي هاي يعقوب بر قدرت و لياقتِ خود و سپاهيانش متكي بود و بدون اجازه و دستور خليفه انجام مي گرفت . يعقوب هيچ گاه اطاعت از خليفه را بـــراي استحكام قدرت و تسلط خود لازم ندانست . او حاكم دست نشانده خليفه نبود و بدون منشور و فرمان خليفه و با اتكا به نيروي خود و سپاهيانش اقدام مي كـــرد . خــدعه و نيـــرنگ عباسيان درباره خدمت گــزاران صديـق ، بخصوص ايرانيان* يعقوب را بر آن باور داشته بود كه هيچ گاه به خليفه عباسي اعتماد نكند . يعقوب بر خلاف حـكام دست نشانده ، با قدرت شمشير بر سرزمين ها دست مي يافت و در بسياري از موارد از روي اجبار و بــراي

جلوگيري از پيش روي هاي بعدي او ، فرمان حكومتي صادر مي كرد . اهداف استقلال طلبي و مقاصدكشـور

گشائي يعقوب به استناد اعمال و گفته هاي وي در مقاطع زمانـي و مكانـي مختلف آشكــار است . عملــكرد خلفاي عباسي نيز در سير زمان نشان دهنده ي مخالفت و عـــدم اعتماد آنان به يعقوب است كه هر بار بــا قدرت يابي بيشتر يعقوب ، رعب و وحشت خلفــا نيز افزون مي گشت و در صدد بر مي آمدندتا با اعـــطاي امتياز و بها دادن بـه خواستــه هاي يعقوب از پيش روي هاي بعدي او ممانعت كنند . اعمال خليفه حاكــي از عدم اعتماد او به يعقوب بود و نشان مي داد كه خليفه در صدد است تا به گونــــه اي يعقوب را كنار بگذارد.

ولي ، چون در ميدان كارزار مورد اعتنائــي نمي شناخت تا از عهده يعقوب بر آيـــد ، چاره اي جــــزء رفتار مسالمت جويانه با او نداشت . با توجه به مطالب ارائه شده در اين مقاله ، اين نتايج گرفته مي شوند :

الف ) از نظر خليفه يعقوب يك ياغي است و به همين سبب در سال 261 ه.ق در جمع حاجيان خراســـان و طبرستان ، يعقوب را ياغي و اقدامات او را خود سرانه دانست .

ب ) يعقوب چون مي دانست خليفه (معتمد) به او اعتماد ندارد تصميم به خلع او گرفت و براي جانشين اش برادر و وليعهد معتمد « موفــــق » را در نظر داشت .

ج ) قطعا خليفه از يعقوب بيم داشت و اگر اجبار و تحريك بزرگان بغداد نبود به جنگ با او اقدام نمي كرد و يعقوب بروز جنگ پيروز مي شد و اگر ديده مي شود كه يعقوب با اطمينان به پيروزي ، بدون آمادگي كامل به سوي بغداد مي رود ، تائيد همين عقيده از سوي يعقوب است .

د ) نقش موفــق در شكست يعقوب در نبرد دير العاقول انكار ناپذير است . چرا كه به اقرار خود يعقوب وي درميدان جنگ شكست نخورده بود ، بلكه در ميدان تدبير شكست خورده بود .

بهار 86

* ابو سلمه خلال ، ابومسلم، آل برمك ، فضل بن سهل ، طاهر بن حسين و غيره

ý پا نوشت ها

1) خضري ، سيد احمد رضا ، تاريخ خلافت عباسيان ، تهران ، انتشارات سمت ، چاپ اول ، 1378 ، ص 112/111

2) مجهول المولف ، تاريخ سيستان ، تصحيح ملك الشعراي بهار ، تهران ، موسسه خاور ، چاپ اول ، 1314، ص 209/208

3) اشپولر ، برتولد، تاريخ ايران درقرون نخستين اسلامي ، ج1 ، ترجمه ، جواد فلاطوري ، تهران ، بنگاه ترجمه و نشر كتاب ، 1349، ص 125

4) سايكس ، سرپرسي ، تاريخ ايران ، ج2، ترجمه محمد تقي فخر داعي ، تهران انتشارات دنياي كتاب چاپ دوم ، 1363 ص 23

5) پيكولوسكايا ، ن.و. و ديگران ، تاريخ ايران از دوران باستان تا پايان سده هجدهم ميلادي ، ترجمه كريم كشاورز ، تهران انتشارات پيام ، چاپ پنجم ، 1363، ص 203

6) باستاني پاريزي ، ابراهيم ، يعقوب ليث ، تهران ، نشر چكامه ، چاپ چهارم ، 1315، ص 309

7) خواجه نظام الملك توسي ، سياست نامه ، تصحيح عباس اقبال آشتياني ، تهران ، انتشارات اساطير ، چاپ دوم ، 1369،ص11

8) زرين كوب ، عبدالحسين ، تاريخ ايران بعد از اسلام ، تهران ، انتشارات امير كبير ، چاپ چهارم ، 1363، ص 533/532

9) همان ماخذ ، ص 532

10) همان ، ص 534

11) باستاني پاريزي ، همان ماخذ ، ص 310

12) خضري ، سيد احمد ، همان ماخذ ، ص 105

13) خواجه نظام الملك ، همان ، ص11

14) همان ، ص 11

15) همان ، ص 11

16) تاريخ سيستان ، ص 231

17) زرين كوب ، همان ، ص 533

18) ابن اثير ، الكامل في التاريخ ، ج12، ترجمه عباس خليلي ، تهران ، موسسه مطبوعاتي علمي ، بي تا ، ص 143

19) مسعودي ، مروج الذهب ، ج2، ترجمه ابوالقاسم پاينده ، تهران ، انتشارات علمي و فرهنگي ، چاپ سوم ،1365،ص599

20) خواجه نظام الملك ، همان ، ص 14

21) همان ، ص 14

22) ابن اثير ، همان ماخذ ، ص 144

23) باستاني پاريزي ، ص 323

24) زرين كوب ، همان ماخذ ، ص 536

25) خواجه نظام الملك ، ص 15

26) زرين كوب ، همان ، 536

27) تاريخ سيستان ، ص 267ـ زرين كوب ، ص 538

28) ابن اثير ، ص 143

29) زرين كوب ، همان ، 536/534

30) تركمني ، پروين ، ودكتر صالح پرگاري ، تاريخ تحولات سياسي ، اجتماعي ، اقتصادي ، فرهنگي ايران در دوره صفاريان و علويان ، تهران ، انتشارات سمت ، چاپ اول ، 1378، ص 43

31) خواجه نظام الملك ، ص 14

32) ابن اثير ، همان ، ص 144

33) اشپولر ، همان ماخذ ، ص 125

34) زرين كوب ، همان ص 537

ý كتاب نامه

1) ابن اثير ، الكامل في التاريخ ، ج12، ترجمه عباس خليلي ، موسسه مطبوعاتي علمي ، بي تا

2) اشپولر ، برتولد، تاريخ ايران درقرون نخستين اسلامي ، ج1 ، ترجمه ، جواد فلاطوري ، تهران ، بنگاه ترجمه و نشر كتاب ، 1349،

3) باستاني پاريزي ، ابراهيم ، يعقوب ليث ، تهران ، نشر چكامه ، چاپ چهارم ، 1315

4) پيكولوسكايا ، ن.و. و ديگران ، تاريخ ايران از دوران باستان تا پايان سده هجدهم ميلادي ، ترجمه كريم كشاورز ، تهران انتشارات پيام ، چاپ پنجم ، 1363

5) تركمني ، پروين ، ودكتر صالح پرگاري ، تاريخ تحولات سياسي ، اجتماعي ، اقتصادي ، فرهنگي ايران در دوره صفاريان و علويان ، تهران ، انتشارات سمت ، چاپ اول ، 1378

6) خواجه نظام الملك توسي ، سياست نامه ، تصحيح عباس اقبال آشتياني ، تهران ، انتشارات اساطير ، چاپ دوم ، 1369

7) خضري ، سيد احمد رضا ، تاريخ خلافت عباسيان ، تهران ، انتشارات سمت ، چاپ اول ، 1378

8) زرين كوب ، عبدالحسين ، تاريخ ايران بعد از اسلام ، تهران ، انتشارات امير كبير ، چاپ چهارم ، 1363

9) سايكس ، سرپرسي ، تاريخ ايران ، ج2، ترجمه محمد تقي فخر داعي ، تهران انتشارات دنياي كتاب چاپ دوم ، 1363

10) مسعودي ، مروج الذهب ، ج2، ترجمه ابوالقاسم پاينده ، تهران ، انتشارات علمي و فرهنگي ، چاپ سوم ،1365

11) مجهول المولف ، تاريخ سيستان ، تصحيح ملك الشعراي بهار ، تهران ، موسسه خاور ، چاپ اول ، 1314